تبليغاتX
زندگی من

مروري بر كتاب رستم، پهلوان بزرگ ايران، شبي مهمان شاه سمنگان شد و همان شب با دختر او تهمينه عروسي كرد. از اين پيوند، پسري به نام سهراب به دنيا آمد. سهراب هم مانند پدرش رستم، از همه ي پهلوانان همزمانش قوي تر بود. او يك روز پيش مادرش آمد و گفت: من با اين برو بازو بايد پدري پهلوان داشته باشم. راستي چرا نام پدرم را به من نگفته اي كه پيش مردم سربلند باشم؟ .... سهراب كه ديد هم نبردش به چالاكي از جنگ او گريخته است، با خشم به دنبال او تاخت و چون به كنار او رسيد پيش برد و كلاه خودش را از روي سرش برداشت. گيسوان بلند گردآفريد از زره جدا شد و رويش چون خورشيد درخشيد.

سهراب از ديدن آن دختر پهلوان او را ستايش كرد و با شگفتي گفت: بنازم به ايران و ايراني، كه از سپاه ايران چنين دختري به ميدان جنگ مي آيد! زنان ايران كه چنين اند، پس ....
نوشته شده توسط ارشیا در ساعت 1:47 | لینک  |